تبليغاتX
عشق آبي
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
عذرخواهي عشق آبي
دوستان عزيزم سلام

خوبين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از همتون معذرت ميخوام

اين چند وقته خيلي گرفتارم و نتونستم كه بيام و بهتون سر بزنم  

برام دعا كنيد !!!!!!!!!!!

انشاالله بر ميگردم و جبران ميكنم

قربون همه دوستان

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 12:13 | 
داستان غم عشق آبی ....

دوستان شر ح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بي سر و ساماني من گوش کنيد

گفت وگوي من و حيراني من گوش کنيد

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کي

سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کي

روزگاري من و دل ساکن کويي بوديم

ساکن کوي بت عربده‌جويي بوديم

عقل و دين باخته، ديوانه‌ي رويي بوديم

بسته‌ي سلسله‌ي سلسله مويي بوديم

کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت

سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت

اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت

يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت

اول آن کس که خريدار شدش من بودم

باعث گرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او

داد رسوايي من شهرت زيبايي او

بسکه دادم همه جا شرح دلارايي او

شهر پرگشت ز غوغاي تماشايي او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کي سر برگ من بي سر و سامان دارد

چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر

که دهم جاي دگر دل به دل‌آراي دگر

چشم خود فرش کنم زير کف پاي دگر

بر کف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر

بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود

من بر اين هستم و البته چنين خواهدبود

پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکي‌ست

حرمت مدعي و حرمت من هردو يکي‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دويکي‌ست

نغمه‌ي بلبل و غوغاي زغن هر دو يکي‌ست

اين ندانسته که قدر همه يکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پي کار دگر باشم به

چند روزي پي دلدار دگر باشم به

عندليب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه‌ي گلزار دگر باشم به

نوگلي کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاري هست

مي‌توان يافت که بر دل ز منش ياري هست

از من و بندگي من اگر اشعاري هست

بفروشد که به هر گوشه خريداري هست

به وفاداري من نيست در اين شهر کسي

بنده‌اي همچو مرا هست خريدار بسی

مدتي در ره عشق تو دويديم بس است

راه سد باديه‌ي درد بريديم بس است

قدم از راه طلب باز کشيديم بس است

اول و آخر اين مرحله ديديم بس است

بعد از اين ما و سرکوي دل‌آراي دگر

با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود

وين محبت به سد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است اين ، برود چون نرود

چند کس از تو و ياران تو آزرده شود

دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود

اي پسر چند به کام دگرانت بينم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم

مايه عيش مدام دگرانت بينم

ساقي مجلس عام دگرانت بينم

تو چه داني که شدي يار چه بي باکي چند

چه هوسها که ندارند هوسناکي چند

يار اين طايفه خانه برانداز مباش

از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش

مي‌شوي شهره به اين فرقه هم‌آواز مباش

غافل از لعب حريفان دغا باز مباش

به که مشغول به اين شغل نسازي خود را

اين نه کاري‌ست مبادا که ببازي خود را

در کمين تو بسي عيب شماران هستند

سينه پر درد ز تو کينه گذاران هستند

داغ بر سينه ز تو سينه فکاران هستند

غرض اينست که در قصد تو ياران هستند

باش مردانه که ناگاه قفايي نخوری

واقف کشتي خود باش که پايي نخوري

گر چه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت

وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوي تو رفت

با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت

حاش لله که وفاي تو فراموش کند

سخن مصلحت‌آميز کسان گوش کند

 

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 20:45 | 
احوال عشق آبی...

حالمان بد نيست ، غم كم مي خوريم

كم كه نه، هر روز كم كم مي خوريم

آب مي خواهم سرابم مي دهند

 عشق مي ورزم ، عذابم مي دهند

از چه بيدارم نكردي آفتاب ؟

خود نمي دانم كجا رفتم به خواب

خنجري بر قلب بيمارم زدند

 بيگناهي بودم و دارم زدند

از غم نامردمي پشتم شكست

دشنه اي نامرد بر قلبم نشست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

 يك شبه بيداد آمد داد شد

عشق آمد تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه انديشه ام

عشق اگر اين است مرتد مي شوم

 خوب اگر اين است من بد مي شوم

در ميان خلق سردر گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از اين با بي كسي خو مي كنم

هر چه در دل داشتم رو مي كنم

نيستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستي كار ما است

چشم مستي تحفه بازار ما است

درد مي بارد چو لب تر مي كنم

طالعم شوم است باور مي كنم

روزگارت باد شيرين شاد باش

دست كم يك شب تو هم فرهاد باش

آه در شهر شما ياري نبود

قصه هايم را خريداري نبود

واي رسم شهرتان بيداد بود

 شهرتان از خون ما آباد بود

خسته ام از قصه هاي شوم تان

 خسته از همدردي مسموم تان

گر نرفتم هر دو پايم بسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه

فكر دست تنگ ما را كرد ؟ نه

هيچ كس از حال ما پرسيد؟ نه

هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه

هيچ كس چشمي برايم تر نكرد

 هيچ كس يك روز با من سر نكرد

هيچ كس اشكي براي ما نريخت

 هر كه با ما بود ا ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدني است

 حال من از اين و آن پرسيدني است

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفال مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يك غزل آمد كه حالم را گرفت

"ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 11:58 | 
..........

   می روم خسته و افسرده و زار

     سوی منزلگه ویرانه ی خویش

     به خدا می برم از شهر شما

     دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

     می برم تا که در آن نقطه ی دور

     شستشویش دهم از رنگ گناه

     شستشویش دهم از لکه ی عشق

     زین همه خواهش بیجا و تباه

 

     می برم تا ز تو دورش سازم

     ز تو ای جلوه ی امید محال

     می برم زنده بگورش سازم

     تا از این پس نکند یاد وصال

 

     ناله می لرزد..می رقصد اشک

     آه بگذار که بگریزم من

     از تو ای چشمه ی جوشان گناه

     شاید آن به که بپرهیزم من

 

     بخدا غنچه ی شادی بودم

     دست عشق آمد و از شاخم چید

     شعله ی آه شدم صد افسوس

     که لبم باز بر آن لب نرسید

 

     عاقبت بند سفر پایم بست

     می روم خنده به لب خونین دل

     می روم از دل من دست بدار

     ای امید عبث بی حاصل

 

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 9:47 | 
خیال عشق آبی ...

تو گاهی در خيال من
به شکل موج دريايی

کويری،کوه و صحرايی
گلی خوشرنگ و زيبايی

کنار چشمه ها گاهی
تو را در آب ميبينم

اگر در خواب هم باشم
تو را در خواب ميبينم

تو پنهان می شوی گاهی
ميان چشم آهوها

تورا احساس بايد کرد
ميان رنگ ها بو ها

بگو آخر کجا هستی ؟
همين نزديک يا دوری ؟

دل غمگين من ديگر
ندارد طاقت دوری

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت 11:23 | 
تنهایی و کوچه....

دوستان عزیزم سلام...

خیلی تلاش میکنم که آپ کنم ولی نمیتونم نمی دونم چم شده!!!!!!!!

حالا میخوام آپ کنم

این شعر زیبابا تمام وجود تقدیم به شما واو که بدونه هنوز دوستش دارم.....

 

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

  شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

  شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

    در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

  باغ صد خاطره خندید

  عطر صد خاطره پیچید

  یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

  پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

  ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

  تو همه راز جهان ریخته درچشم سیاهت

  من همه محو تماشای نگاهت.

  آسمان صاف و شب آرام.

  بخت خندان وزمان رام.

NASHSOFT CO

  خوشه ی ماه فروریخته در آب

 شاخه ها دست بر آورده به مهتاب.

  شب و صحرا و گل و سنگ

 همه دل داده به آواز شباهنگ

  یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن!

  لحظه یی چند بر این آب نظر کن!

  آب آیینه ی عشق گذران است

  تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!

  باش فرداکه دلت با دگران است!

  تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!

  با تو گفتم:حذر از عشق؟ ندانم

  سفر از پیش تو هرگز نتوانم

  روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

  چون کبوتر لب بام تو نشستم

  تو به من سنگ زدی!من نرمیدم نگسستم.

  باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم!

  تا به دام توافتم همه جا گشتم و گشتم!

  حذر از عشق ندانم .

  سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم!

  اشکی از شاخه فروریخت!

  مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

  اشک در چشم تو لرزید

  ماه بر عشق تو خندید!

  یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم.

  پای در دامن اندوه  کشیدم.

  نگسستم  نرمیدم.....

  رفت در ظلمت غم آن شب وشبهای دگر هم!

  نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!

  نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم....!

   بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم......

  

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 17:49 | 
جشن یک سالگی عشق آبی
سلام

سلام  به همه دوستان عزیزم چه اونایی که میشناسم و چه اونایی که نمیشناسم

یه خبر می خوام بدم یه خبر خوش .

<<عشق آبی امروز یک ساله شد>>

این خبر خوش قرار بود با یک جشن بزرگ تکمیل بشه که خوب به دلایلی نشد چون

اونی که باید با من می بود دیگه الان با من نیست .

ولی برای اون دعا میکنم که همیشه سربلند و پیروز باشه .

 

بعد از این آشیانت هرکس است

باش با او یاد تو ما را بس است

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 12:25 | 
شاید کمتر کسی بفهمه...

وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات  خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری .چون فقط وفقط به فکر اونی . بخدا خیلی سخته نگاهتو برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه نمیتونی بشناسی .آره واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نباید اون بدونه .خیلی سخته اونقدر سخت که چشماتم دیگه یاریت نمیده ،منم یکی از همون آدما دیگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند سال عاشق بمونم تا کی ؟ هیچ جوری از این موضوع رها نمیشم .اشتباه من اینه که عاشق شدم؟ مگه من خودمو عاشق کردم . چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه روزی مثل الان این حق و دارم که با همه ی وجودم فریاد بزنم بابا  پس تکلیف این همه علاقه چی میشه؟ جز اینه که مثل هربار به جای شکوه راهیه دیاری کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه ؟ جز اینکه خنده های تصنعی مو  بهش تحویل دادم که یه وقت وقت رفتن دلش نلرزه . یه وقت ناراحت نشه . یه وقت دلش نشکنه . مثل هربار . نگاه سردمو به زمین خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم با تموم وجودم گریه کنم ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش بگم پس حق من چی؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم . چرا نباید بدونه چی به سره دلم اومده؟ مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام به فکرم .همه به همه دستور میدن محمد صبور باش گذشت کن . این وسط فقط روحمه که دیگه جونی نداره . و من شرمنده ی چشمام .شرمنده ی دلی که هربار از طرف یکی شکسته .. من چی دارم که از خودم دفاع کنم. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم؟یعنی ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:31 | 

همه دوست دارند چشمهايشان را بگشايند و آنچه دوست دارند ببينند و در

اين حسرت، اندوهگينند اما من نه ، هر لحظه که چشمهايم را به روي تمام

دنيا مي بندم تو را ميبينم به شادي حضور هميشگي ات در تک تک سلول

هاي روح و جسمم دنيا را از چشم تو، نگاه ميکنم و همه چيز دلپذير

ميشود دنيا را آنطور که هست مي پذيرم و مي بينم .

زيرا تو با مني يگانه ام

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:30 | 
بي تو ....

بي تو دنيا بر سرم آوار شد

بين ما هر پنجره ديوار شد

آنكه اول نوش دارو مي نمود

برلب ما زهر نيش مار شد

درد ما در بودن ما ريشه داشت

رفتن و مردن علاج كار شد

عيب از مابودن از ياران نبود

تا كه ياري يار شد بيزار شد

عاقبت با حيله سودا گران

عشق هم كالاي هر بازار شد

آب يكجا مانده ام دريا كجاست؟

مردم از بس زندگي تكرار شد

 

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 12:38 | 
Powered By BLOGFA - Designing By BlueLove